حرفهایی برای نگفتن
سلام خوش اومدی مهربون
انسان عمری برای اولادش زحمت بکشه، بزرگشون کنه، به ثمر برسن، اما وقتی خودش پیر و فرتوت می شه به فراموشی سپرده بشه! البته شاید این فکر به ذهنت برسه که فرزند هیچ تعهدی در قبال پدر مادرش نداره ! شاید بگی مگه من از اونا خواستم که من رو به دنیا بیارن و مواظبم باشن، که حالا اونها انتظار دارن من مواظبشون باشم؟! این درست، اما مهر و محبت جایی برای این حرفها باقی نمی گذاره(البته برای بعضی ها) بعضی ها هم اصلا" انگار نه انگار که پدر و مادری داشتن! من عاشقانه پدر و مادرم رو دوست دارم به حدی که از خدا خواستم من رو زودتر از اونها از این دنیا ببره. چون که صبر و تحملم تو این مورد خیلی کمه.
بزرگ خاندان مون هم رخت سفر بست و رفت (مادربزرگ) هی .... دنیای فانی !!!! از خدا می خوام وابستگی ام رو نسبت به دنیا و آدمهاش کم کنه . هر سال محرم که می شه من و همسر گرامی راجع به این موضوع بحث می کنیم ایشون حرف من رو قبول نداره من می گم از این غذاهایی که بیرون می دن من نمی خورم شما می خوری بخور. همسر : چرا آخه دلیلش چیه؟ من : خب من نمی دونم این غذا با کدوم پول تهیه شده؟ حلال یا حرامه؟ همسر : طرف زحمت کشیده، غذای نذری امام حسین(ع) این حرفها رو نداه. من : آقای من ، من نمی تونم با این مسئله کنار بیام می گن تو این زمونه همه ی پولها قاطی شده خب شده باشه، مهم اینه که من می دونم پولی که خرج می کنم خمسش داده شده و از راه حلال به دست می یاد. می گن نباید به این چیزها توجه کنی!!! آخه مگه می شه! طرف معلوم نیست با چه پولی غذا تهیه می کنه من بگیرم بخورم که چی تبرکِ ، غذای امام حسین ِ ، خب نمی خورم خیالم هم راحته. اینو نمی گم که شک و شبهه تو دل تو بیفته ، ولی من تا مطمئن نشم کی غذا رو درست کرده و با چه پولی ، از اون غذا نمی خورم. می دونی غذایی که پولش از راه حرام تهیه شده باشه چقدر روی روح انسان تاثیر می گذاره؟!!! خدای نکرده نمی گم که پول غذای این هیئت ها از راه حرامه اما شک دارم کسی که پول برای نذری می ده، خمس پولش رو هم می ده یا نه؟!!! نه فقط هیئت ها، بلکه همسایه هامون هم غذا یا حلوا بدن، من نمی خورم و می ریزم تو ظرف یکبار مصرف آقامون ببره برای کسی، که هم به طرف بر نخوره هم غذاش رو دور نریزم و گناه کنم. دیدی بعضی وقتها آدم دلش به شدت برای مکانی و زمانی تنگ می شه، اما نمی تونه بهش برسه ؟! مثل آدمی که از کاری منع بشه و برای انجام اون کار حریص تر بشه . من این مدت این حس رو داشتم اما به حدی سرگرم بودم که فرصت نمی کردم حتی به نت وصل بشم چه برسه به اینکه بخوام به وبلاگم سر بزنم ! چند روز دیگه هم به شدت سرگرم می شم قراره اسباب کشی کنیم، اونم چی ۵ روز دیگه ! تازه نه خونه دیدیم نه وسایلمون رو جمع کردیم! کلا" به بی خیالی زدیم امسال ! از محبت و لطف همتون ممنون . گاهی وقتها آدم دلگرم می شه وقتی می دونه تو دنیای مجازی که دوستهات آشنایی کاملی با تو ندارن، بهت محبت می کنن و مهربونیشون رو بی دریغ نثارت می کنن. بی نهایت سپاس نمی دونم بچه چندمی؟!!! من که بچه تهتغاری هستم . خواهر برادرم تعریف می کنن وقتی بچه بودم، مامانم که برام شیر خشک درست می کرد، این دو تا یواشکی می رفتن سراغ شیر خشک من و قاچاقی بهش پاتک می زدن ، چرا می گم قاچاقی؟!!! چون من بچه ی زمان جنگ بودم و مامانم به سختی برام شیر خشک تهیه می کرد. مامانم می گه باید تو رو با خودم به دارو خونه ها می بردم ، و شناسنامه خودت و خودم رو نشون می دادم تا بهم شیر خشک بدن! خلاصه اینکه خواهر برادر ما به این سهمیه جیره بندی شده ی من رحم نمی کردن. بعد ها که بزرگتر شدم و نی نی های فامیل از شیر خشک استفاده می کردن، ما هم گریزی بهشون می زدیم و می دیدیم ای ول چه حالی می ده . می گه آخه چرا خدا ،چرا من رو نبردی؟ منی که پیر و زمینگیرم، منی که سن و سالی ازم گذشته، منی که عمرم رو کردم و لذتم رو از این دنیا بردم ، چرا این جوون باید این دنیا رو ترک کنه ؟!!! یکی دیگه می گه: خدا چرا فلانی که حتی بلد نیست بچه بغل کنه حتی وجود بچه براش تو زندگی بی اهمیته ، چرا به اون بچه می دی اما من در حسرتش باید بسوزم و بسازم؟ بعدی می گه : خدا چرا به فلانی که این همه حروم خوری می کنه آسایش دادی ، رفاه آنچنانی دادی، غرق در خوشی هستن ، اما من باید جون بکنم تا یک لقمه نون بدست بیارم؟ این حرفها گوشه ای از آرزوهایی که من و تو و امثال ما تو ذهنمون می گذره . اما هیچ وقت به این فکر کردی که در پس این آرزوها چی ممکنه منتظرت باشه؟ داستان حضرت خضر و حضرت موسی رو شنیدی؟ حضرت موسی از حضرت خضر می خواد که، در ازای تبعیت و خدمتش علمی رو از ایشون یاد بگیره ، حضرت خضر می گه:تو نمی تونی صبر و تحمل پیشه کنی . حضرت موسی گفت:با خواست خدا صبر و تحمل می کنم . حضرت خضر گفت:پس هر کاری که انجام می دم، سوالی نمی پرسی تا من علت اون کار رو برات بگم. هر دو راهی می شن و به کشتی می رسن و سوار می شن، موقع پیاده شدن حضرت خضر کشتی رو سوراخ می کنه، حضرت موسی گفت:کار ناپسند و زشتی کردی، مردمی که در کشتی سوار هستن غرق میشن ! حضرت خضر گفت:نگفتم تو ظرفیت صبر کردن نداری؟ حضرت موسی گفت این بار را بر من ببخش شرطم رو فراموش کردم. با هم همراه شدن تا به پسری رسیدن و حضرت خضر اون پسر رو کشت. حضرت موسی گفت:تو نفس محترمی رو بی گناه کشتی؟ حضرت خضر گفت:نگفتم تو صبر نداری؟ حضرت موسی گفت: اگه بار دیگه سوال کردم دیگه من رو همراه خودت نبر. در طی راه به دهی رسیدن از اهالی ده غذا خواستن که با مخالفت روبرو شدن. در اون ده دیواری بود که فرو ریخته بود حضرت خضر آن دیوار رو ترمیم کرد. حضرت موسی گفت چرا بدون مزد گرفتن این کار را انجام دادی؟ حضرت خضر گفت دوستی ما همینجا تموم می شه، حالا دلیل کارهام رو بهت می گم. آن کشتی را سوراخ کردم چون حاکم زورگو دستور داده بود، تمام کشتی ها ی بی عیب را برای او ببرند، صاحب آن کشتی مردی فقیر و زحمتکش بود. و اما آن پسر وجودش باعث به کفر در آمدن پدر و مادرش می شد. و در مورد این دیوار ، در زیر آن گنجی مربوط به دو طفل یتیم بود، خواست خدا این بود که آنها به حد رشد برسند و آن گنج را پیدا کنند. من این کارها رو بر طبق خواست خدا انجام دادم. حالا حکایت این داستان حکایت ما انسانهاست همیشه در پس کارهایی که خدا برامون رقم می زنه حکمتی نهفته است اما ما درکشون نمی کنیم و گاهی وقتها خواسته هامون رو به زور ازش می طلبیم. انقدر می پرسی کجایی ؟ چرا نمی یای ؟ چرا دیر به روز می کنی؟ دلیل داره خب ... حدود یک هفته که خونه نبودم و دسترسی به نت نداشتم چند وقتی هم هست بند و بساط کامپیوتر رو ریختیم به هم ، به خاطر چی؟!!! به خاطر نصب کردن در کمد ، اون هم بعد از ۹ ماه !!! بزن دست قشنگ رو به خاطر صبر خودم و به خاطر بی خیالی صاحبخونه ! الان هم که دارم این مطالب رو می نویسم با لپ همسر خان جانِ ، که هفتگی به خونه می یاد و می شه تا سرو سامون گرفتن سیستم خودم ازش استفاده کرد. قابل توجه شمایی که هی می پرسی هیچ معلوم هست کجایی؟!!! خیالت راحت شد حالا
عید همتون رو هم با تاخیر تبریک می گم شصت سالش بود ، ده سال بود که قلبش خوب کار نمی کرد ، اما به خاطر سر و سامون دادن بچه هاش حاضر نبود بره زیر تیغ جراحی! می گفت می ترسم بمیرم و نتونم عروسی آخرین بچه ام رو ببینم ! قبل از ماه رمضون حالش نامساعد شد ، از بچه ها اصرار که حتما" باید عمل کنی و از خودش انکار . می گفت بگذارید ماه رمضون تموم بشه ، بعدا" عمل می کنم . اما بچه ها راضی نمی شدن . زیر نظر مجربترین پرفسور، اون هم تو بیمارستان دی ، قرار بود عمل بشه . دکتر بهشون گفته بود احتمال نتیجه دادن این عمل فقط ۴۰٪ بچه ها هم قبول کرده بودن !!! بابام می گفت انگار که می دونست دیگه بر نمی گرده،! از همه حلالیت طلبیده بود و خداحافظی کرده بود ! روز ۱۸ ماه رمضون عملش کردن ،سحر ۱۹ ماه رمضون تموم کرد!!! وصیت کرده بود که تو وادی السلام دفنش کنن تمام کارهاش رو انجام دادن و روز ۲۱ ماه رمضون تو قبرستان وادی السلام دفنش کردن . راستش آدم به این جور مردن ها غبطه می خوره . تو چه ماهی، تو چه شبی ، در چه شهری و در چه خاکی دفن شد!!! دوست دارم مرگم تو اوج عزت باشه ، نه زمین گیر بشم که برای دیگران دردسر بشم ، نه در اوج پیری و خرفتی و نه در جهل و نادانی . قبض رو می گیرم ، روش نوشته ۲۲۱۵ تومان! خندیدم ، گفتم حالا این ۱۵ تومن رو از کجا بیارم؟!!! خردترین پولی که توی کیف پولم بود ، ۵۰۰۰ تومنی بود . کیف دستی ام رو گشتم و یه ۵۰ تومنی پیدا کردم و دادم به طرف . بقیه ی پول رو چی داده باشه به من خوبه؟!!! دو تا چسب زخم!!! خداییش اگه منم به جای ۱۵ تومن یه چسب زخم می دادم بهش قبول می کرد؟!!! طبق معمول به جای اعتراض سکوت کردم و تو دلم غر غر . آخ که جای همسر گرامی خالی بود تا حال طرف رو بگیره . این مدت خیلی چیزها دست به دست هم داد تا کمتر بتونم بیام نت. جون خوم بهونه نیست یه مدتی اصلا" حوصله خودم رو نداشتم، یک چند روزی هم مشغول انجام کارهای هنری بودم، یک چند روزی هم به علت وجود یک حشره ی موذی و چندش تو اتاق کامپیوتر و بر سر کامپیوترم چندشم می شد بیام سراغش! این دلیل آخریه ها از همه اینهایی که گفتم مهمتر بود القصه حالمان چندان خوب نیست ، نه از لحاظ جسمی بلکه از لحاظ روحی ، اون هم نه خیلی وخیم و در حد بستری شدن در امین آباد ( نخند !!!! اِ اِ اِ اِ . مگه شوخی دارم باهات ؟!!! ) یه جورایی دلگیر بودم از خودم،امسال لیاقت نداشتم زنجیر اتصالم رو باخدای خودم مستحکم کنم ، و این خیلی من رو آزار می ده ! اینکه حس کنی با خدای خودت رابطه ات نزدیک نیست، نمی دونم چطور بگم که متوجه بشی ، یه جورایی احساس کمبود می کنم و حتی گاهی اوقات خودم رو سرزنش می کنم! همیشه با یک ذوق و شوق خاصی به استقبال ماه خدا می رفتم ، به آرشیوم نگاه کنی کمابیش متوجه این تفاوت میشی که امسال اون حس تو وجودم خیلی خیلی کمرنگ بود! می دونی ... دارم حسرت می خورم، یه شماهایی که امسال با خدای خودتون یکی شدین ، دعوت شدین سر سفره اش ... غبطه می خورم به شما ها ! خیلی دلم گرفته ... خوش یه حالتون ، قدر تک تک ثانیه های با او بودن رو بدونید . دیروز که رفتم مترو یک سری غرفه های کوچولو رو به کتاب اختصاص داده بودن. شما می تونستید فی کتابی رو که می خواید پرداخت کنید و بعد از ۴۸ ساعت، اگه کتاب رو برگردونید همون فی به شما مسترد می شه . کتابها جیبی بودن و کم حجم ، بنابراین می شد تو یک رفت و برگشت اونها رو خوند. یک چیز جالب دیگه هم کنار این غرفه های کتاب به چشم می خورد، اون هم یک میز و دو تا صندلی ( اینا جالب نبودن ها :دی) دو تا رو حانی که بالای سرشون روی دیوار یک کاغذ نصب شده بود ، و نوشته بود کارشناس مسائل دینی ، جالب تر از همه اینکه مراجعه کننده اش کسی بود که اصلا" به قیافه اش نمی خورد مال این حرفها باشه. چه خوبه که هیچ وقت از روی تیپ و قیافه ی طرف، در مورد خصوصیات اخلاقی اش قضاوت نکنیم :) لازم به ذکر که این غرفه کتابفروشی و کارشناسها فقط تو بعضی از ایستگاههای مترو مستقر هستن .
بعد نوشت : به درخواست دوست عزیزم ایستگاه مورد نظر شریعتی و قلهک بودن .
![]()
![]()
![]()
![]()


