تبليغاتX
حرفهایی برای نگفتن حرفهایی برای نگفتن

حرفهایی برای نگفتن

سلام خوش اومدی مهربون

 

نه ... اصلا" نگران نباشیدمن یه جایی همین نزدیکی ها،

زیر سایه ی خدا، دارم جذابیت های شیرین زندگی رو لمس می کنم .

پوزش ... پوزش می طلبم از اینکه کمتر فرصت دارم به شما دوستهای

واقع در دنیای مجازی سر بزنم و حالی ازتون بگیرم  نــــــــــــــه! یعنی بپرسم .

اون موقع ها ظاهرا" ذهنم فعال تر بود برای نوشتن الان ذهنم تهی از کلمه است،

و به سختی می تونم جمله ای سر هم کنم . پس تا چرت و پرت ننوشتم ،

همین جا ختمش می کنم . تا اینترنت هست من همچنان هستم.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391 توسط (ستاره)علمی| |

 

مدتی قبل توی محیط فیس بوک یکی از دوستان دوران دبیرستانم رو پیدا کردم

خیلی خوشحال شدم براش پیغام دادم و وقتی به صفحه فیس بوکش راه پیدا کردم

عکسهای خانوادگی اش رو دیدم می دونستم جزو خانواده ها راحته اما نه دیگه تا این حد!

حداقل زمانی که با ما می گشت یه روسری ناقابل هم سرش می انداخت

الان دیگه زحمت می شه براش ظاهرا"!!!

حیف، واقعا صد حیف که ما آدمها ارزش خودمون رو زیر پای خودمون لگد مال می کنیم.

 

نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1390 توسط (ستاره)علمی| |

 

انسان عمری برای اولادش زحمت بکشه، بزرگشون کنه، به ثمر برسن،

اما وقتی خودش پیر و فرتوت می شه به فراموشی سپرده بشه!

البته شاید این فکر به ذهنت برسه که فرزند هیچ تعهدی در قبال

 پدر مادرش نداره ! شاید بگی مگه من از اونا خواستم که من

رو به دنیا بیارن و مواظبم باشن، که حالا اونها انتظار دارن من مواظبشون باشم؟!

این درست، اما مهر و محبت جایی برای این حرفها باقی نمی گذاره(البته برای بعضی ها)

بعضی ها هم اصلا" انگار نه انگار که پدر و مادری داشتن!

من عاشقانه پدر و مادرم رو دوست دارم

به حدی که از خدا خواستم من رو زودتر از اونها از این دنیا ببره.

چون که صبر و تحملم تو این مورد خیلی کمه.

 


 بزرگ خاندان مون هم رخت سفر بست و رفت (مادربزرگ)

هی .... دنیای فانی !!!!

از خدا می خوام وابستگی ام رو نسبت به دنیا و آدمهاش کم کنه .

 

نوشته شده در جمعه 16 دی1390 توسط (ستاره)علمی| |

 

هر سال محرم که می شه من و همسر گرامی راجع به این موضوع بحث می کنیم

ایشون حرف من رو قبول نداره

من می گم از این غذاهایی که بیرون می دن من نمی خورم شما می خوری بخور.

همسر : چرا آخه دلیلش چیه؟

من : خب من نمی دونم این غذا با کدوم پول تهیه شده؟ حلال یا حرامه؟

همسر : طرف زحمت کشیده، غذای نذری امام حسین(ع) این حرفها رو نداه.

من : آقای من ، من نمی تونم با این مسئله کنار بیام

می گن تو این زمونه همه ی پولها قاطی شده

خب شده باشه، مهم اینه که من می دونم پولی که  خرج می کنم

خمسش داده شده و از راه حلال به دست می یاد.

می گن نباید به این چیزها توجه کنی!!!

آخه مگه می شه! طرف معلوم نیست با چه پولی غذا تهیه می کنه

من بگیرم بخورم که چی تبرکِ ، غذای امام حسین ِ ، خب نمی خورم خیالم هم راحته.

اینو نمی گم که شک و شبهه تو دل تو  بیفته ، ولی من تا مطمئن نشم

کی غذا رو درست کرده و با چه پولی ، از اون غذا نمی خورم.

می دونی غذایی که پولش از راه حرام تهیه شده باشه

چقدر روی روح انسان تاثیر می گذاره؟!!!

خدای نکرده نمی گم که پول غذای این هیئت ها از راه حرامه

اما شک دارم  کسی که پول برای نذری می ده، خمس پولش رو هم می ده یا نه؟!!!

نه فقط هیئت ها، بلکه همسایه هامون هم غذا یا حلوا بدن،

من نمی خورم و می ریزم تو ظرف یکبار مصرف آقامون ببره برای کسی،

که هم به طرف بر نخوره هم غذاش رو دور نریزم و گناه کنم.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1390 توسط (ستاره)علمی| |

 

دیدی بعضی وقتها آدم دلش به شدت برای مکانی و زمانی تنگ می شه،

اما نمی تونه بهش برسه ؟! مثل آدمی که از کاری منع بشه و برای انجام

اون کار حریص تر بشه . من این مدت این حس رو داشتم اما به حدی سرگرم بودم

که فرصت نمی کردم حتی به نت وصل بشم چه برسه به اینکه بخوام به وبلاگم

سر بزنم ! چند روز دیگه هم به شدت سرگرم می شم قراره اسباب کشی کنیم،

اونم چی ۵ روز دیگه ! تازه نه خونه دیدیم نه وسایلمون رو جمع کردیم!

کلا" به بی خیالی زدیم امسال ! از محبت و لطف همتون ممنون .

گاهی وقتها آدم دلگرم می شه وقتی می دونه تو دنیای مجازی

که دوستهات آشنایی کاملی با تو ندارن، بهت محبت می کنن

و مهربونیشون رو بی دریغ نثارت می کنن.

بی نهایت سپاس

نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1390 توسط (ستاره)علمی| |

 

نمی دونم بچه چندمی؟!!!

من که بچه تهتغاری هستم .

خواهر برادرم تعریف می کنن وقتی بچه بودم،

مامانم که برام شیر خشک درست می کرد،

این دو تا یواشکی می رفتن سراغ شیر خشک من و قاچاقی

بهش پاتک می زدن ، چرا می گم قاچاقی؟!!!

چون من بچه ی زمان جنگ بودم و مامانم به سختی برام شیر خشک تهیه می کرد.

مامانم می گه باید تو رو با خودم به دارو خونه ها می بردم ،

و شناسنامه  خودت و خودم رو نشون می دادم تا بهم شیر خشک بدن!

خلاصه اینکه خواهر برادر ما به این سهمیه جیره بندی شده ی من رحم نمی کردن.

بعد ها که بزرگتر شدم و نی نی های فامیل از شیر خشک استفاده می کردن،

ما هم گریزی بهشون می زدیم و می دیدیم ای ول چه حالی می ده .

 

 

نوشته شده در شنبه 2 مهر1390 توسط (ستاره)علمی| |

 

می گه آخه چرا خدا ،چرا من رو نبردی؟

 منی که پیر و زمینگیرم، منی که سن و سالی ازم گذشته،

منی که عمرم رو کردم و لذتم رو از این دنیا بردم ،

چرا این جوون باید این دنیا رو ترک کنه ؟!!!

یکی دیگه می گه: خدا چرا فلانی که حتی بلد نیست بچه بغل کنه

حتی وجود بچه براش تو زندگی بی اهمیته ، چرا به اون بچه می دی

اما من در حسرتش باید بسوزم و بسازم؟

بعدی می گه : خدا چرا به فلانی که این همه حروم خوری می کنه

آسایش دادی ، رفاه آنچنانی دادی، غرق در خوشی هستن ،

اما من باید جون بکنم تا یک لقمه نون بدست بیارم؟

این حرفها گوشه ای از آرزوهایی که من و تو و امثال ما تو ذهنمون می گذره .

اما هیچ وقت به این فکر کردی که در پس این آرزوها چی ممکنه منتظرت باشه؟

داستان حضرت خضر و حضرت موسی رو شنیدی؟

حضرت موسی از حضرت خضر می خواد که،

 در ازای تبعیت و خدمتش علمی رو از ایشون یاد بگیره ،

حضرت خضر می گه:تو نمی تونی صبر و تحمل پیشه کنی .

حضرت موسی گفت:با خواست خدا صبر و تحمل می کنم .

حضرت خضر گفت:پس هر کاری که انجام می دم،

 سوالی نمی پرسی تا من علت اون کار رو برات بگم.

هر دو راهی می شن و به کشتی می رسن و سوار می شن،

موقع پیاده شدن حضرت خضر کشتی رو سوراخ می کنه،

حضرت موسی گفت:کار ناپسند و زشتی کردی،

 مردمی که در کشتی سوار هستن غرق میشن !

حضرت خضر گفت:نگفتم تو ظرفیت صبر کردن نداری؟

حضرت موسی گفت این بار را بر من ببخش شرطم رو فراموش کردم.

با هم همراه شدن تا به پسری رسیدن و حضرت خضر اون پسر رو کشت.

حضرت موسی گفت:تو نفس محترمی رو  بی گناه کشتی؟

حضرت خضر گفت:نگفتم تو صبر نداری؟

حضرت موسی گفت: اگه بار دیگه سوال کردم دیگه من رو همراه خودت نبر.

در طی راه به دهی رسیدن  از اهالی ده غذا خواستن که با مخالفت روبرو شدن.

در اون ده دیواری بود که فرو ریخته بود حضرت خضر آن دیوار رو ترمیم کرد.

حضرت موسی گفت چرا بدون مزد گرفتن این کار را انجام دادی؟

حضرت خضر گفت دوستی ما همینجا تموم می شه،

حالا دلیل کارهام رو بهت می گم.

آن کشتی را سوراخ کردم چون حاکم زورگو دستور داده بود،

تمام کشتی ها ی بی عیب را برای او ببرند،

صاحب آن کشتی مردی فقیر و زحمتکش بود.

و اما آن پسر وجودش باعث به کفر در آمدن پدر و مادرش می شد.

و در مورد این دیوار ، در زیر آن گنجی مربوط به دو طفل یتیم بود،

خواست خدا این بود که آنها به حد رشد برسند و آن گنج را پیدا کنند.

من این کارها رو بر طبق خواست خدا انجام دادم.

 

حالا حکایت این داستان حکایت ما انسانهاست

همیشه در پس کارهایی که خدا برامون رقم می زنه

حکمتی نهفته است اما ما درکشون نمی کنیم

 و گاهی وقتها خواسته هامون رو به زور ازش می طلبیم.

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 18 شهریور1390 توسط (ستاره)علمی| |

 

انقدر می پرسی کجایی ؟ چرا نمی یای ؟ چرا دیر به روز می کنی؟

دلیل داره خب ... حدود یک هفته که خونه نبودم و دسترسی به نت نداشتم

چند وقتی هم هست بند و بساط کامپیوتر رو ریختیم به هم ،

به خاطر چی؟!!! به خاطر نصب کردن در کمد ، اون هم بعد از ۹ ماه !!!

بزن دست قشنگ رو به خاطر صبر خودم و به خاطر بی خیالی صاحبخونه !

الان هم که دارم این مطالب رو می نویسم با لپ همسر خان جانِ ،

که هفتگی به خونه می یاد و می شه تا سرو سامون گرفتن سیستم

خودم ازش استفاده کرد.

قابل توجه شمایی که هی می پرسی هیچ معلوم هست کجایی؟!!!

خیالت راحت شد حالا


عید همتون رو هم با تاخیر تبریک می گم 

 

نوشته شده در جمعه 11 شهریور1390 توسط (ستاره)علمی| |

 

شصت سالش بود ، ده سال بود که قلبش خوب کار نمی کرد ،

اما به خاطر سر و سامون دادن بچه هاش حاضر نبود بره زیر تیغ جراحی!

می گفت می ترسم بمیرم و نتونم عروسی آخرین بچه ام رو ببینم !

قبل از ماه رمضون حالش نامساعد شد ، از بچه ها اصرار که حتما"

باید عمل کنی و از خودش انکار . می گفت بگذارید ماه رمضون تموم بشه ،

بعدا" عمل می کنم . اما بچه ها راضی نمی شدن .

زیر نظر مجربترین پرفسور، اون هم تو بیمارستان دی ،

قرار بود عمل بشه . دکتر بهشون گفته بود احتمال

نتیجه دادن این عمل فقط ۴۰٪

بچه ها  هم قبول کرده بودن !!!

بابام می گفت انگار که می دونست دیگه بر نمی گرده،!

از همه حلالیت طلبیده بود و خداحافظی کرده بود !

روز ۱۸ ماه رمضون عملش کردن ،سحر ۱۹ ماه رمضون تموم کرد!!!

وصیت کرده بود که تو وادی السلام دفنش کنن

تمام کارهاش رو انجام دادن و روز ۲۱ ماه رمضون

تو قبرستان وادی السلام دفنش کردن .

راستش آدم به این جور مردن ها غبطه می خوره .

تو چه ماهی، تو چه شبی ، در چه شهری و در چه خاکی دفن شد!!!

دوست دارم مرگم تو اوج عزت باشه ، نه زمین گیر بشم که برای دیگران

دردسر بشم ، نه در اوج پیری و خرفتی و نه در جهل و نادانی .

 

نوشته شده در جمعه 4 شهریور1390 توسط (ستاره)علمی| |

 

قبض رو می گیرم ، روش نوشته ۲۲۱۵ تومان!

خندیدم ، گفتم حالا این ۱۵ تومن رو از کجا بیارم؟!!!

خردترین پولی که توی کیف پولم بود ، ۵۰۰۰ تومنی بود .

کیف دستی ام رو گشتم و یه ۵۰ تومنی پیدا کردم و دادم به طرف .

بقیه ی پول رو چی داده باشه به من خوبه؟!!!

دو تا چسب زخم!!!

خداییش اگه منم به جای ۱۵ تومن یه چسب زخم می دادم بهش قبول می کرد؟!!!

طبق معمول به جای اعتراض سکوت کردم و تو دلم غر غر .

آخ که جای همسر گرامی خالی بود تا حال طرف رو بگیره .

 

نوشته شده در جمعه 21 مرداد1390 توسط (ستاره)علمی| |